تبليغاتX
سبوی تشنه
 

اگر نتوانی زندگی ات را به یک آواز تبدیل کنی ،آن را پوچ و بی معنا ساخته ای .
مردم تلاش می کنند هر چیزی باشند ،جز عشق.
آن ها دوست دارند ثروتمند باشند،قدرتمند باشند،مشهور باشند،اما شوق ثروتمند بودن ،سیاست پیشه کردن و قدرت را قبضه کردن،شهرت به هم زدن،شور زندگی را می ستاند،سرمستی را می کشد و جدیت احمقانه و عبوس را به جای آن ها می نشاند.حماقت و جدیت ،دو ویژگی ضروری آدم هایی ست که جویای پول و قدرت و شهرت اند،زیرا بدون آن دو ویژگی، این هدف ها به دست نمی آیند.
برای رسیدن به این هدف ها ،باید رقابت کرد،دیگران را کنار زد،ماسک دروغ بر چهره کشید و فریب داد .این ها ابزار نفسانیت است و نفسانیت ،سیمایی جدی و عبوس دارد.نفسانیت ،سرخوش و خندان نیست،هیچ گاه نبوده است.

پای بکوب و دست افشان باش!
زیرا به ضیافت دعوت شده ای .
سرمست شو و زنده تر شو!

برای دیدن وحدت بی شائبه ی وجود،باید به وحدت ناب شهود برسی.
یگانه ببین تا یگانگی را دریابی.
ذات الوهی همه اشیا را درک کن .
اگر او را در همه چیز ببینی ،به وجد می آیی،در غیر این صورت دلمرده و عبوس می شوی و بیهوده رنج می بری.
آنچه چشم آدمیان را به روی خدا گشوده ،عشق بوده است.انسان به واسطه ی عشق با مراقبه آشنا شده است.
مراقبه تلاشی است برای آن که در توفان ،کنترل خویش را از دست ندهی.
مراقبه درهای عرش الهی را به روی تو می گشاید و تو را به درون فرا می خواند.
داخل شو،
بیگانه نیستی.
" اوشو" (برگرفته از کتاب عشق پرنده ای آزاد و رها)

+ نوشته شده توسط سبوی تشنه در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 و ساعت 12:17 |
سلام

فعلا نمیدونم چی بنویسم و از کجا بنویسم .تو نوشتن دودل بودم.من باب آغاز تفال به حضرت حافظ زدم و این شعر آمد.






سحر چون خسرو خاور علم بر کوهساران زدچو پیش صبح روشن شد که حال مهر گردون چیستنگارم دوش در مجلس به عزم رقص چون برخاستمن از رنگ صلاح آن دم به خون دل بشستم دستکدام آهن دلش آموخت این آیین عیاریخیال شهسواری پخت و شد ناگه دل مسکیندر آب و رنگ رخسارش چه جان دادیم و خون خوردیممنش با خرقه پشمین کجا اندر کمند آرمشهنشاه مظفر فر شجاع ملک و دین منصوراز آن ساعت که جام می به دست او مشرف شدز شمشیر سرافشانش ظفر آن روز بدرخشیددوام عمر و ملک او بخواه از لطف حق ای دلنظر بر قرعه توفیق و یمن دولت شاه است

 

به دست مرحمت یارم در امیدواران زدبرآمد خنده خوش بر غرور کامگاران زدگره بگشود از ابرو و بر دل​های یاران زدکه چشم باده پیمایش صلا بر هوشیاران زدکز اول چون برون آمد ره شب زنده داران زدخداوندا نگه دارش که بر قلب سواران زدچو نقشش دست داد اول رقم بر جان سپاران زدزره مویی که مژگانش ره خنجرگزاران زدکه جود بی​دریغش خنده بر ابر بهاران زدزمانه ساغر شادی به یاد میگساران زدکه چون خورشید انجم سوز تنها بر هزاران زدکه چرخ این سکه دولت به دور روزگاران زدبده کام دل حافظ که فال بختیاران زد

+ نوشته شده توسط سبوی تشنه در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 و ساعت 13:25 |
اگر هنوز زنده اي اين بدان معناست كه بدانجا كه بايد برسي نرسيده اي.....